تبليغاتX
به تکرار غم نیما...
 

آفرينش دَم از کاينات بُريد

صور بوسيد لبان اسرافيل

کوه ها از هم دريده شد

بحر جانش به هم تنيد...

عزرائيل کام بر آدمی گرفت

لَحد از هم شکافت

جُفت از جنين بُريد

آسمان خون باريد

اِبليس قَه قَه کنان

انسان بنيان بُريد

زمين از جان پوسيد

شيطان باز هم خنديد

ناگَه خدا تابيد (سوره نور-آیه۳۵)

محشر عيان گرديد

رجعت فُزونی کرد

دَه قرن به آن چرخيد...(حدیث رجعت)

МАСЪУДИ Вафодор


Махшар...


Офариниш дам аз коинот бурид
Сур бусид лабони Исрофил
Куххо аз хам дарида шуд
Бахр чонаш ба хам танид...

Изроил ком бар одами гирифт
Лахад аз хам шикофт
Чуфт аз чанин бурид
Осмон хун борид

Иблис ках-ках кунон
Инсон бунён бурид
Замин аз чон пусид
Шайтон боз хам хандид

Ногах Худо тобид (сураи Нур,ояи 35)
Махшар аён гардид
Рачьат фузуни кард
Дах карн ба он чархид..(хадиси Рачьат

 

با سلام خدمت همه دوستان

دوست و برادر عزیم فردوس اعظم یکی از شعرهای منو به زبان شیوای تاجیکی ترجمه کردن که من یک سال با تاخیر اون رو خوندم...

از همین جا ازش تشکر می کنم ...

 

و من الله التوفیق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 0:12  توسط مسعود وفادار | 
کسی از آنسوی مرز عجیب می آید
کسی ترانه به لب عن قریب می آید
از آن شبی که زمهمانی خدا برگشت
هنوز از دهنش بوی سیب می آید
کسی که منجی غربت نشینی دلهاست
به قصد یاری نسل غریب می آید
کسی که بوی غم انگیز جمعه را دارد
سوار بر اسب تبسم نجیب می آید
دوباره از دو لبانش به لهجه ی عربی
طنین ریزش امن یجیب می آید
کسی که فاصله ها را فسیل خواهد کرد
برای چیدن گل با صلیب می آید
کسی که ثانیه ها را به جشن غیبت برد
دوباره رقص کنان بی رقیب می آید

از اشعار خواهر خوبم بانو میرزازاده که همیشه حکم معلمی بر سرم دارد....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 16:49  توسط مسعود وفادار | 
             
گنداب الکل خیال در لابه لاى سلولهاى خاکسترى مغزم پیچید!

تنها طعم گس سیگار مغزم را منفجر مى کند...

امشب واژگون بر تمام افکارم ایستادم.

نفسم حبس بر انتهاى ششهاى جنون

بارقه هاى اشک بر شهر شهیدم بارید!

جنازه ام آواره بر دستان مردم شد!

امشب چه ترانه ها بر لبم بارید...

 

 

تقدیم به ابراهیم طاهرخانی

به یاد روزهای دور...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 16:42  توسط مسعود وفادار | 
 

برای گفتن دندان به دندان می سایم تا بلکه شاید تو سخن آغاز کنی!

برای مُردن پا پس می کشم، شاید که تو پیش دستی کنی...

هنگام صبر و استقامت گریه می کنم، که باز تو دلسوزی کنی!

تمام دردهام را به دندان می کشی که در آخر فقط بشنوی : دوستت دارم!

 

تقدیم به آبا و سیما عابدین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 16:32  توسط مسعود وفادار | 
لبخند را به چاک سینه دیوار دوختم

شب نیمه جان تا صبح در آغوشم کشید

سیگار مریض و خموش در کنارم لمید در بستر

فرشته مرگ همچنان گنگ و سست می نگردم

 

 

تقدیم به خواهرم بانو میرزازاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 16:25  توسط مسعود وفادار | 

ای زینب! ای زبان علی در کام! ای رسالت حسین بر دوش! ای که از کربلا می‌آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ می‌رسانی ...

بگو ای خواهر! بگو که ما چه کنیم؟ لحظه‌ای بنگر که ما چه می‌کشیم؟ دمی به ما گوش کن تا مصایب خویش را با تو بازگوییم. با تو ای خواهر مهربان! ... ما را نیز در پی این قافله با خود ببر.

و شما دو تن، ای خواهر! ای برادر!

ای شما که به انسان بودن معنی دادید و به آزادی جان! و به ایمان و امید!

و با مرگ شکوهمند خویش به حیات، زندگی بخشیدید.

ای زینب! ای زینب! ای زبان علی در کام!

با ملت خویش حرف بزن.

ای زن! ای که مردانگی در رکاب تو جوانمردی آموخت! زنان ملت ما، اینان که نام تو آتش عشق و درد بر جانشان می‌افکند، به تو محتاج‌اند. بیش از همه وقت.

ای که از کربلا می‌آیی و پیام شهیدان را در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان همچنان به گوش تاریخ می‌رسانی. ای زینب! با ما سخن بگو.

مگو که بر شما چه گذشت؟ مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی؟ مگو که جنایت در آنجا تا به کجا رسید؟ مگو که خداوند آنروز عزیزترین و پرشکوه‌ترین ارزش‌ها و عظمت‌هایی را که آفریده است یکجا در ساحل فرات و بر روی ریگزارهای تفتیده بیابان طف چگونه به نمایش آورد و بر فرشتگانش عرضه کرد تا بدانند که چرا می‌بایست بر آدم سجده کنند. تو خود شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی، همچون برادرت که با قطره قطره خون خویش سخن می‌گوید.

آری زینب! مگو که در آنجا بر شما چه رفت؟ مگو که دشمنانتان چه کردند؟ و دوستانتان چه کردند‌؟

آری ای پیامبر انقلاب حسین! ما می‌دانیم. ما همه را شنیده‌ایم.

تو پیام کربلا را، پیام شهیدان را، به درستی گذارده‌ای.

تو خود شهیدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی، همچون برادرت که با قطره قطره خون خویش سخن می گوید.

اما بگو ای خواهر! بگو که ما چه کنیم؟

لحظه‌ای بنگر که ما چه می‌کشیم؟ دمی به ما گوش کن تا مصایب خویش را با تو بازگوییم.

با تو ای خواهر مهربان!

این تو هستی که باید بر ما بگریی. ای رسول امین برادر! که از کربلا می‌آیی و در طول تاریخ بر همه نسل‌ها می‌گذری و پیام شهیدان را می رسانی.

ای که از باغ‌های سرخ شهادت می‌آیی و بوی گل‌های نوشکفته آن دیار را هنوز به دامن داری! ای دختر علی! ای خواهر! ای که قافله سالار کاروان اسیرانی! ما را نیز در پی این قافله با خود ببر.

 

 ============================================================

 زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...

برای ازدواجش  در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی ...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ... 

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد میشود؛  عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد  سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند ...

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد ...

و این، رنج است.

  ============================================================

از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است.فاطمه یک زن بود ، آنچنان که اسلام می خواهد که زن باشد.تصویر سیمای او را پیامبر ، خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.

 

وی در همه ابعاد گوناگون ((زن بودن)) نمونه شده بود.

مظهر یک دختر در برابر پدرش

مظهر یک همسر در برابر شویش

مظهر یک مادر در برابر فرزندانش

مظهر یک زن مبارز و مسئول در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش

 

وی خود یک امام است.یعنی یک نمونه مثالی ، یک تیپ ایده آل برای زن ، یک اسوه ، یک شاهد برای هر زنی که می خواهد شدن خویش را خود انتخاب کند.او با طفولیت شگفتش ، با مبارزه مدامش در دو جبهه داخلی و خارجی ، در خانه پدرش ، خانه همسرش ، در جامعه اش ، در اندیشه و رفتار و زندگی اش ، چگونه بودن را به زن پاسخ می داد.

نمی دانم از او چه بگویم ؟ چگونه بگویم ؟ خواستم از بوسوئه تقلید کنم ، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لوئی ، از مریم سخن می گفت.گفت هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم ، داد سخن داده اند.هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب ، ارزش های مریم را بیان کرده اند.هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان ، در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاه شان را بکار گرفته اند.هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان ، چهره نگاران و پیکره سازان بشر ، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند.اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این قرن های بسیار ، به اندازه این کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را بازگویند که :

((مریم مادر عیسی است))

 

و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم ، باز درماندم :

خواستم بگویم

فاطمه دختر خدیجه بزرگ است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه دختر محمد (ص) است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه همسر علی (ع) است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه مادر حسنین است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه مادر زینب است

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.

                    فاطمه ، فاطمه است.

  ============================================================

من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم چون آنها از روی عشق و علاقه می‌رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می‌خوانند.

 ============================================================

به سه چیز تکیه نکن؛ غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور می‌تازد، با دروغ می بازد و با عشق می‌میرد.

 ============================================================

کلاس پنجم(دبیرستان) که بودم پسر درشت هیکلی ته کلاس ما می‌نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می‌کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم، سیگار می‌کشیدم و کچل شده بودم! تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می‌کند که در خودش وجود دارد.

 ============================================================

اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتن‌هاست.

عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی!

  ============================================================

ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فكركنم...

 تا اين كه در مسجد بشينم و به كفشهايم فكر كنم....

  ============================================================

از دکتر شریعتی میپرسن چرا سیگار ؟سیگار طول عمر آدم رو کم میکنه دکتر!

در جواب میگه من به عرض زندگی فکر میکنم نه به طول زندگی!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 1:0  توسط مسعود وفادار | 

با عرض سلام خدمت تمام دوستان و آشنایان و همه کسانی که به قول شریعتی اگر به یادشان هم نیستم دوستشان دارم!

من سعی کردم توی وبلاگ فقط از ادبیات و کشاورزی بنویسم اما رخدادهای اطراف جلوی دل من رو گرفت و مجبورم کرد کهکمی هم از انسان های اطراف بنویسم...

از محسن ثریا (فوق لیسانس مکانیک) شروع می کنم که هم خونه ای من هستش وبیشتر از 6 ماه هستش که باهاش آشنا شدم و به جد می تونم بگم که ازش درس زندگی یاد گرفتم. توی خونه محسن لقب های زیادی داشت :

بازیگر نقش فردی در بازی همسایه جهنمی ،نقش جک در فیلم در جستجوی گنج! ولی خودش می دونه که چقدر خوبه و چقدر دوسش دارم و یه جمله از محسن :

دوستت دارم سیاهی شب ها که همرنگ روزگار منی!

 

 

نفر دوم حامد (لیسانس بیوتکنولوژی) هستش که مثل داداش خودم می مونه و ما تقریبا یک ساله که با هم زندگی می کنیم و الان که تابستون شده از هم دوریم ولی دل هامون پیش همه!

حامد لقب سامورائی رو داشت و روزی 150بار با موهاش ور می­رفت!

 

 

یاسر قهرمان (فوق لیسانس مکانیک) هم که مردی از دیار ارومیه هستش و در اول میگم که ملقب به فتح الله هستش چون (فتح الله = کسی که همه چیز را خراب می کند) تقریبا نصف وسایل خونه رو داغون کرده و قول داده تا اتمام دوره فوق لیسانس چیزی از وسایل خونه رو باقی نگزاره!

 

 

سید محمود (فوق لیسانس مکانیک) نفر چهارم هستش که من جدیدا بهاش حال نمی کنم و در اولین فرصت حالش رو میگیرم!

نه...شوخی کردم، سید مرد نکویست و کارمند راه آهن هستش و بالهجه شیرین یزدی صحبت می کنه!

من به سید لقب بارتز (دروازه بان تیم فوتبال فرانسه در جام جهانی 98) رو دادم!

 

 

علیار اسماعیلی(فوق لیسانس مدیریت) که داداش بزرگه ماست و یکی از چوخ یاخچی ترین مردان روزگاره!

اتفاقا چند روز پیش با هم به عروسی برادر یکی از دوستان در اراک رفتیم و کلی خوش گذشت...

شعری از ایشان :

ما بودیم و یه دسته

رفتیم کافه خجسته

دیدیم آقا حامد نشسته

آقا حامد ور دستم....

 

 

نفر بعدی محمد عبدلی (همکلاسی) هستش که واقعا هر وقت دستاش رو می بینم یاد تلاش هاش توی مزرعه میافتم.چند روز پیش هم ما عروسی داداش وحیدش بودیم و ما رو شرمنده خودشون کردن.باز هم به وحید تبریک میگم...

 

 

سجاد سواری (همکلاسی) که یکی از ........ترین انسان که نه، شیطان های روی زمین هستش و همه ما قصد گرفتن حالش رو داریم و به قول اراکی ها می خوایم بزنیم بهش!

تا سال دیگه هم می خواد بره استرالیا و ما از شرش راحت میشیم!

 

 

علی دربندی نفر بعدی هستش که دوست حامده و یکی از بشدت درس نخون ترین انسانهای رو زمینه ولی همون قدر که درس نمی خونه معرفتش هم بالاست! خداییش گله و مثلش کم پیدا میشه!

علی جان درس بخون یه کم تورو خدا....

 

 

نفر بعدی مهدی آزادمهر ملقب به مهدی گرگانی(فوق لیسانس ادبیات انگلیسی) هستش که من هم همین جا اعلام می کنم مهدی دفعه دیگه اومدی اراک حالتو می گیرم می کنم تو قوطی!

پسر خوب ولی مادی هستش و ما سعی کردیم که بهش بزنیم!

یه دفعه هم 24تا دلستر باخت ولی هنوز منتظریم که بیاره بده...

 

 

سامان جانی پور (لیسانس کامپیوتر) که در موردش حرفی نمی زنم!

فقط می گم اینقدر خالی بنده که ما رو دیوار خوابگاه این جمله را نوشته بودیم :

بگذارید فکر کند ما اسکلیم...

 

 

 

تا اینجا کمی از شخصیت های اراف رو گفتم ،ایشالله بقیش توی پست های بعدی...

 

یاحق

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 12:4  توسط مسعود وفادار | 

غم دلتنگی...

امروز...


برادرانم پاشنه در پاشنه خون

اینجا...

دلخوشی های پُر زهر،مسموم

قبا...

سیراب از دلمه های خاک

مدهوش...

از رگهای سرباز کرده از جان

فکر...

خاموش تر از کورسوی فانوس

عشق...

ناپاکتر از برادر کشی

تسکین...
 
آلوده با پاره های جگر

درد...

مرهم ترین لباس آفرینش

انسان...

دربندتر از آزادی

گیسوان...

آشفته تر از تاریخ

سرو...

افتاده تر از جان

مرگ...

لانه کرده بر تاراج اقاقی


۲۴/۲/۸۹
 
تقدیم به ابراهیم طاهرخانی عزیز که همچنان مثل خورشید در قلبم می درخشد...
 
 
یاحق
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 10:43  توسط مسعود وفادار | 
 

نقل

جاتون ایشالله هیچ وقت خالی نباشه،دیشب شب چله بود و همه فک فامیل خونه ما یعنی خونه حاج ماشالله خان که پدر بنده باشه جمع بودن و شیکمارو شدیدا صابون زده بودن واسه یه سور اساسی.من دختر ته طاقاری بابام هستم و شدیدا مورد توجه ابوی محترم قرار می گیرم.البته مادر جان همیشه از سر کنایه وکمی حسودی به من میگه زنگوله پای طابوت ، ولی این حرفا از الطاف پدر جان به من کم نمی کنه!
داشتم عرض میکردم که کل ایل طایفه کور کچلا خونه ما جمع بودن و شدیدا در حال پر کردن خندقای بلا بودن و قصد داشتن آذوقه یک سالشون رو یک شبه ببلعن.من هم تو آشپزخونه در حال کار کردن بودم و خواهرای دیگم داشتن به توله ها و شوهرهای نخراشیده نتراشیدشون میرسیدن و منم کلفتیشونو می کردم که یهو دیدم دنیا داره دور سرم می چرخه و بعدشم تالاپی خوردم زمین.همه یهو دور و برم جمع شدن و شروع کردن آب پاشیدن و باد زدن به صورتم و آب قند خوروندن بهم و مادرم هم نشسته بود و وسط آشپزخونه و داشت خودشو می زد و ناله و شیون می کرد.یه چند دقیقه ای که گذشت به حال  اومدم و اطرافم رو نیگا کردم دیدم همه دورم جمع شدن و مثل اینکه منتظر بودن یه کباب شب هفت بخورن،که یهو تا مادرم منو به هوش دید داد زد : برای سلامتی گل دخترم صلوات...
یهو آبجی شهینم اومد جلو و یه نقل درشت داد دستم و گفت آبجی جون بجو قند خونت بیا بالا،آقا مصطفی از ارومیه آورده...
چشمتون روز بد نبینه و ایشالله خدا نصیب دشمن آدم هم نکنه ، با اولین گازی گه به نقل زدم دو تا از دندونای نازنینم دار فانی رو وداع گفتن و من هم باز از هوش رفتم...

 


تقدیم به برادرم هاشم پور محمدی عزیز

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 18:35  توسط مسعود وفادار | 
حسین(ع) - مهدی (عج)

 

امروز بر غم حسین (ع) عطشان ذجه شنیدم.
بر لب تشنه برادرش سله کشیدم.
این دین خدایی در ماهتات شب با سر حسین (ع) منور شد!
عشق را بر بوته تقوای خود بر آتش کشیدند...
امروز حسینیان پاستار خون مهدی اند...
کاش حسین را منتظرانش نمی کشتند!
کاش امید بود امروز مهدی موعود دلش از آتش بی خردان نمی رنجد.
از گلوی یحیی نبی بوسه ها ربوده اند.
ذرات دندان امامشان را به تاراج حماقت برده اند!
حال بر پهنای دشت خون با درفشی سرخ ، شمشیر بر گرده ی ایمان نهاده اند.
یوسف زهرا را از سر لجوجی در قعر چاه افکنده اند!

 

تقدیم به ساحت ملکوتی امام عصر (عج)

 


 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 18:15  توسط مسعود وفادار | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خوش آمدید

مسعود وفادار هستم.در زمینه داستان و شعر و در موضوع رشته خودم یعنی کشاورزی قصد دارم بنویسم...


نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
شهریور 1390
تیر 1390
آذر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
پیوندها
شعر نو
صنم میرزازاده نافع
ابراهیم طاهرخانی
بامداد امید
شهید یوسف جفرنیا
آبا عابدین
سیما عابدین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM